تبليغاتX
انسان شناسی فرهنگی - رویا
در رویای بیداریم بودم... روبرویم نشسته بودی و با لبخندی هراس آور از من پرسیدی: "رویایت چیست؟!!" ناگهان در بینی ام بوی تندی پیچید و خطی سرخ از هر دو سوی ناودان بالای لبانم سرازیر شد. من فریاد زدم: "نــــــــــــــــــــــــــــــــه! من خون دماغ شده ام!" و ریشه های نازک و وافر یک گیجی لذت بخش بود که در تمام وجودم دویدن گرفت... مبهوت روی زمین افتادم... تنها ناله های آزار دهنده یک آمبولانس بود که شنیده می شد. دلم می خواست که آن صدا خفه شود...
 
+ نوشته شده توسط سعید لهراسبی در جمعه 3 خرداد1387 و ساعت 18:46 |