موانع توسعه فرهنگي در ايران
موانع توسعه فرهنگي در ايران![]()
توسعه
عبارتست از فرايند بسيار پيچيدهاي كه طي آن جامعه از يك دوران تاريخي به
دوران جديدي منتقل ميشود اين فرايند در هر مرحله از جريان انتقالي خويش
ابعاد مختلف زندگي را متحول ميسازد. اين مجموعه ارتباطات متقابل و چند
سويه در نهايت جامعهاي نو به وجود ميآورد كه در آن تماميابعاد زندگي
بشري و به صورت بنيادين نسبت به وضعيت گذشته خويش متحول ميشود.
فرهنگ
مجموعه افكار و اعمال، بايدها و نبايدها، هنجارها، ارزشها و نظام
اعتقادات يك جامعه مشتمل بر سنتها، آداب و رسوم، مذاهب، ايدئولوژي،
تشريفات مذهبي و زبان است كه در جامعه انساني مشترك هستند. مفهوم توسعه
فرهنگي عبارتست از دگرگوني كه از طريق تراكم برگشتناپذير عناصر فرهنگي در
يك جامعه معين صورت ميپذيرد و بر اثر آن، جامعه كنترل همواره موثرتر را
بر محيط طبيعي و اجتماعي اعمال ميكند.
در اين تراكم برگشتناپذير، معارف فنون، دانش و تكنيك به عناصري كه از پيش وجود داشته و از آن مشتق گشته است، افزوده ميشود.

در اين تراكم برگشتناپذير، معارف فنون، دانش و تكنيك به عناصري كه از پيش وجود داشته و از آن مشتق گشته است، افزوده ميشود.
هنگاميكه
يك يا برخي از عنصرهاي فرهنگي جامعه دگرگون ميشود، به ناگزير تناسبي كه
بين آن عنصر و عنصرهاي ديگر برقرار است، از ميان ميرود. در نتيجه تاخر
فرهنگي پديد ميآيد. تاخر فرهنگي بر عقب ماندن يك عنصر فرهنگي از عنصر
فرهنگي ديگر اطلاق ميشود. كشورهاي توسعه نيافته در موقعيتي پا به عرصه
اقتصاد، فرهنگ و سياست در نظام بينالملل گذاشتند كه غرب چندين قرن قبل به
اين نظام شكل داده بود. در دوره استعمار و استثمار، پول پرستي و
مصرفگرايي و علاقه به رفاه در كشورهاي توسعه نيافته رسوخ كرد. غرب در
دوره استعمار روح سرمايهداري را به اين كشورها منتقل كرد اما
ناسيوناليسم، فرهنگ و ساختار لازم براي فعاليت متعادل اقتصادي و توسعه
صنعتي را عرضه ننمود. بسياري از تحليلگران علل مهم گستردگي و كيفيت رشد و
توسعه اين كشورها را در بافت فرهنگي آنان جستوجو كرده و معتقدند كه اصول
فرهنگي اين كشورها نيازهاي لازم فرهنگي توسعه اقتصادي را ميسر نساخته
است. هم اكنون جوامع خاور دور با سرعت شگفتانگيزي به بهرهبرداري از
منابع اقتصادي خود ميپردازند. نتيجه آن كه كشورهاي توسعه نيافته از قبيل
ايران با بافتهاي متنوع داخلي روبرو هستند. در برنامهريزيهاي توسعه در
اين قبيل كشورها بايد مبتني بر شناخت عميق از سير تحولات بينالمللي و
روندهاي بنيادي در گذشته و آينده باشد كه در آن جايگاه حقيقي كشورهاي
توسعه نيافته و كشور مورد نظر با دقت بررسي ميشود.
رويارويي
نمونهبرداري، گزينش يا تقليد از غرب همه بيانگر نوعي جريان پيچيده فرهنگ
است. واقعيت اين است كه در مقطع زماني خاصي، تحول و دگرگوني فرهنگي
اجتنابناپذير به نظر ميرسيد. شرايط و موقعيت خاص جغرافيايي و سياسي هر
كشور بر شدت و ضعف اين جريان اثر مينهاد و دولتمردان را واميداشت تا
بسته به وضع ويژه واحد سياسي خود به تصميمگيري دست زنند.
از آنجا كه
تعارضهاي پيشين بر سر استقرار ارزشهاي نو به جاي ارزشهاي سنتي و حاكم
شكل گرفته است. فرهنگهاي آسيايي براي غلبه بر مشكلات ناشي از رويارويي
با غرب ناچار به تحول پيچيده و دشوار دروني تن دادند و براي ورود به عرصه
دولت، ملتها و ايجاد نوعي ساختار همه جانبه ملي، بخشهاي مختلف كشور را
به هم نزديك ساختند. براي نيل به چنين سرانجاميكه در نهايت توسعهيافتگي
را به ارمغان خواهد آورد، بايد ميان سه قشر صاحبان ثروت، صاحبان قدرت و
صاحبان فكر نوعي تفاهم به وجود آيد و نخبگان ثروت، قدرت و انديشه همزيستي
مسالمتآميز دست يابند.
ماكس وبرو تالكوت پارسونز از
جملهانديشهورزاني بودند كه با مفهومسازي و نگرش ساختاري در استحكام
بخشيدن به آفات و زمينههاي متشكل اجتماعي، نقش به سزايي ايفا كردند.
البته تشكل اجتماعي به معناي ساختارگرايانه و روشن بودن جهتگيري كل نظام
عموما در كشورهاي توسعه نيافته وجود ندارد.
تمدن و فرهنگ ايران از
استواري سه لايه تمدني بر روي هم تشكيل شده است: تمدن و فرهنگ ايران
باستان، تمدن و فرهنگ اسلاميكه دعاوي آن بر حسب مقتضيات زمانه گهگاه شدت
و ضعف يافته است و تمدن و فرهنگ غربي كه حدود دو قرن است در حوزههاي
مختلف جامعه ايران آثار شگرف به جاي گذاشته تا حدي كه واكنش تدافعي ميراث
تمدن و فرهنگ اسلاميرا برانگيخته است.پارسونز جامعه را به گونهاي
انتزاعي به تفسير ميكشد و نظام كنش را متشكل از چهار جز ميداند كه هر جز
خود داراي يك نظام است. نظام فرهنگي، نظام اجتماعي، نظام رواني و نظام
زيست شناختي. نظام فرهنگي بالاترين اهميت را دارد چرا كه تضمينكننده
اتفاق آراي هنجاري است كه يك نظام ارزشي مشترك به شمار ميرود. همه
قسمتهاي نظام اجتماعي در درون يك كل عمل ميكنند و اين دربرگيرنده نظام
واگذاري پاداش و امكانات است كه شامل قدرت هم ميشود; يعني نظام قشربندي.
كاركردگرايان پيش از پارسونز تماما بر كاركردهاي يك ساختار يا نهاد
اجتماعي براي ساختارها و نهادهاي ديگر تاكيد ميورزيدند اما كاركردگرايان
جديد مثل مرتون معتقدند كه تحليلگران پيشين انگيزههاي ذهني افراد را با
كاركردهاي ساختارها يا نهادها اشتباه گرفته بودند. نهايتا رهيافت
كاركردگرايي نوعي نظريه قشربندي اجتماعي است. چرا كه قضيه كاركردي عمده
اين است كه جامعه چگونه انسانها را در چارچوب نظام قشربندي به سمتهاي
شايستهشان سوق ميدهند و آنها را بر اين سمتها مينشاند. پديده نابرابري
اجتماعي و تمايزات فرهنگي از اين ديدگاه امري طبيعي، همگاني و داراي
كاركرد است.

